تبلیغات
. - تکه پانزدهم:سفر

تکه پانزدهم:سفر

دوشنبه 26 مهر 1395 09:32 ق.ظ

نویسنده : ملیحه محمدمیرزایی

روزهای عجیبی را پشت سر می‌گذارم. در دنیای دیگری سر می‌کنم و مانند مسافری هستم که منتظر است قطار به ایستگاه برسد، مسافرت با قطاری که حتی برای نماز هم نایستاد . هیچ‌کس ملافه ها را نگرفت. کوپه خالی است، خالیه خالی ! من هستم و....

بچه که بودم از تاریکی می‌ترسیدم، الان هم می‌ترسم، اخیراً نمی‌دانم خودم به این نتیجه رسیدم یا جایی شنیدم و یا جایی خواندم که آدم از تاریکی می‌ترسد چون نمی‌بیند که در اطرافش چی هست و چگونه است. الان دقیقاً به همین دلیل می‌ترسم. نمی‌دانم چی هست؟ چه طوری خواهد بود؟ من چه حسی خواهم داشت. من مثل بعضی از زن‌ها نیستم که بااحساس از مهمان دلشان صحبت می‌کنند من با ترس صحبت می‌کنم. من از خودم می‌ترسم و از مهمانی که قرار است صاحب‌خانه باشد.

این مدت تمام زندگی‌ام تحت تأثیر همین موضوع بود. تمام آن، حتی وقتی سرکار بودم یا غذا می‌خوردم یا خواب بودم. فکرمیکردم و کمتر به نتیجه میرسیدم.

من سالمم. دست‌وپا و تمام اعضا و جوارح سالم و این‌ها نعمت و لطف خداست و در آن هیچ شکی ندارم. ولی این‌یک نعمت جدید است همراه با توهم، توهم اینکه آیا خدا به من امید داشته و یا اعتماد داشته که این نعمت را به من داده است که هی وای من!!!!!!! که چه مسئولیت سختی.

دوست دارم دخترم عواطف دخترانه داشته باشد و زیبایی‌های دنیا را با دقت یک زن درک کند، دوست دارم مهربان باشد و زمین را هوا را آب را دوست داشته باشد، دوست دارم قوی باشد، مستقل و آزاده، دوست دارم به زندگی فکر کند وزندگی نباتی نداشته باشد، دوست دارم خوشبخت باشد و همواره انرژی مثبتی را به اطرافیان بدهد. دوست دارم.. دوست دارم ...همه اینا ها را من دوست دارم، اگر او دوست نداشته باشد چه؟ من باید چه کنم؟ اصلاً باید کاری بکنم یا نه؟ نکند کاری نکردن من و یا کوتاهی من باعث شود که احساس خوشبختی نکند، نکند منفی باشد به همه‌چیز به زمین! به زمان! به خدا!........... می‌ترسم.

احساس دوری می‌کنم. احساس می‌کنم این ترس‌ها، این استرس‌ها و این هیجانات تمام فکرم را گرفته و من را دور کرده، از رضا دور کرده، رضایی که به‌خودی‌خود دور است و احساس می‌کنم او هم ذهنی سرشار از فکر و استرس و شلوغی دارد. دلم تمرکز می‌خواهد تمرکز.

یعنی وقتی بیایی و تو را ببینم وقتی صدای گریه‌ات را برای اولین بار بشنوم و وقتی برای اولین بار به من لبخند بزنی تمام این ترس‌ها تمام خواهد شد؟ و یا با دیدنت شدت می‌گیرد؟

این چند روز سرما خوردم نوشته بود قرص نباید خورد که برای جنین ضرر دارد من نخوردم نه از روی اجبار و نه از روی محبت! به نظرم طبیعی‌ترین کاری بود که باید انجام می‌شد این بود و به‌طور غریزی تنها کاری که در دنیا می‌شد انجام شد این بود که من تحمل‌کنم و هیچ ناراحت نباشم! این شروع یک معجزه است؟ معجزه‌ی مادر شدن؟ وای خدای من............

فرصتی که در دلم باشی در حال تمام شدن است و تو تکان‌هایت را خوردی و من حس کردم و دوست داشتم بقیه هم بفهمند تکان‌های تو را! بدانند که تو زنده‌ای.سکسکه کردی، قد کشیدی، چرخیدی. صدای قلبت را شنیدیم و روزهایی که بیمارستان بودم بهترین صدای دنیا صدای قلب تو بود که می‌گفتی سالمم و نگران نباش. در دلم بودی و نمی‌دانم کی، خدا روح خود را در تو دمید و حال من منتظرم، مثل مسافری که ساکش را از بالای کوپه از جای ساک‌ها پایین آورده و در راهرو ایستاده و می‌داند که ایستگاه نزدیک است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 مهر 1395 11:40 ق.ظ